My Vampire P17

P17
ویو: یونگی

جیا رفت تا کیفش رو برداره.من همون‌جا کنار پنجره ایستادم…ولی واقعیت این بود که کنترلم داشت کم می‌شد.از دیشب فقط چند قطره خورده بودم.
چند قطره کفاف نمی‌داد.نفس‌هام سریع‌تر شده بود.رگ‌هام می‌سوخت.صدای ضربان قلب همه‌ی خوابگاه برام قابل‌شنیدن بود.صداها… زیاد بودن…زیادی نزدیک…زیادی وسوسه‌کننده.نه.تمرکز کن.
دست توی جیب کت مشکی‌ام کردم و شیشهٔ کوچیکی که همیشه پنهان می‌کردم بیرون آوردم.
دندون‌هام بی‌اختیار تیز شده بود.آروم درش رو باز کردم و همون لحظه…بوی فلزی و آشناش مثل انفجار اومد توی سرم.
فقط یک جرعه.فقط یک جرعه تا کنترلم از دستم‌نره—
جرعه رو نوشیدم.چشم‌هام کوتاه‌مدت قرمز شدن.نفس‌هام آروم‌تر شد.بدنم گرم شد.دردفروکش کرد.ولی…چند قطره روی انگشتم‌چکید.لعنت.همون لحظه در اتاق باز شد.
جیا: یونگی—
خشکم زد.شیشه سریع رفت داخل کت.ولی برای پاک کردن اثرش دیر بود.
جیا یک قدم جلو آمد.چشم‌هایش روی دستم ثابت شد.
جیا: این… خونِ؟
هیچ بهانه‌ای وجود نداشت که بتونه اینو رد کنه.
دستم رو پشت کمرم پنهان کردم.
یونگی: فقط یه چیز… کوچیکه. چیزی نیست.
ولی جیا نزدیک‌تر شد.خیلی نزدیک.انقدر نزدیک که صدای تند شدن نفسش روحس‌کردم.نگاهش رفت بالاتر.دقیقا روی یقه پیراهنم.
جیا: یونگی… این لکه… از دیشبه؟تو… زخمی شدی؟ کسی بهت حمله کرده؟
نه.نه.نه.اگه فکر کنه زخمی شدم، می‌خواد ببینه.اگه بخواد ببینه…جای خون روی یقه‌ام کافیه تا همه‌چی رو بفهمه.قدم گذاشتم عقب.
یونگی: گفتم چیز مهمی نیست بانو.(خنده ی ضایع)
ولی جیا با لجبازیِ همیشگی‌ش اخماش رو جمع‌کرد.
جیا: یونگی نگاه کن به من.چرا داری پنهان می‌کنی؟
تو همیشه از من مراقبت می‌کنی…من حق دارم بدونم چی شده.صدای قلبش انقدر نزدیک بود که حس کردم رگ‌هام دوباره می‌سوزن.نه… نباید جلوش کنترلم رو از دست بدم.
یونگی: جیا… خواهش می‌کنم…به چیزی که دیدی فکر نکن.اصلاً.

اما اون جلوتر اومد.با انگشتاش یقه‌مو گرفت.کشش داد.
چشم‌هاش گرد شد.
جیا: این…این خون انسانه، یونگی.
لحظه‌ای که اینو گفت،زمان ایستاد.هیچ صدایی نبود.جز صدای نفس‌های خودش.
نگاهش لرزی داشت که قاطی… ترس… و یه چیز دیگه بود.چیزی شبیه کنجکاوی.شبیه کشش.

جیا: یونگی…تو…تو واقعاً… چی هستی؟
نفس کشیدم.آروم.عمیق.قدم رفتم سمتش—آروم، بدون تهدید، ولی با همون جدیتی که همیشه باعث می‌شد نتونه تکون بخوره.
چونه‌اش رو گرفتم.سرش رو بالا آوردم.
یونگی:تو آماده نیستی بدونی.و من…آماده نیستم که از دستت بدم.
چشم‌هاش لرزید.گونه‌ش گرم شد.نفسش برید.اما ترسی که تو نگاهش بود… واقعی بود‌و من فهمیدم—از اینجا به بعد…قراره بینمون چیز های بدی اتفاق بیوفته!!..
دیدگاه ها (۰)

مهم مهم

My Vampire P18

My Vampire P16

مهمممم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط